نگاشته شده توسط: pesaregolam | 2010/09/25

گردش کوتاه

هفته پیش یه شب رفتیم دیدن مامان بزرگ و بابابزرگ شما که تازه از سفر طولانیشون اومده بودن. معمولا تابستونا مامان بزرگ و بابابزرگ میرن سفر و دو سه ماهی نمی بینیمشون! بعد از دو سه ماه شما رو می دیدن و خیلی خیلی بهمون خوش گذشت! با اینکه قطعا چهره شون رو یادت نبود اما خیلی با اخلاق عالی و خندون بودی شما. یه شب رفتیم فقط اما کلی خرج رو دست باباجون گذاشتیم. :D   دو دست لباس و یه زیرپوش نخی آستین دار (!) خریدیم برای شما، یه شیشه آبمیوه خوری (که اصلا دوستش نداری) و …!

چند وقتیه که باباجون دوباره کلاساش شروع شده و با جدیت باید مشغول درس خوندن باشن. معمولا هفته ای 4-5 شب پیش ما نیستن! عصرها دیگه حسابی تنهایی میریزه تو جونمون و می دوییم میریم خونه مامانی! (البته باباجون بودن هم می رفتیم فقط نمی دوییدیم! :D ) . کاری که این دو هفته اخیر انجام دادیم و برای شما جدید بوده اینه که با کالسکه شما میریم. خیلی خوبه. هم مامان کمی ورزش می کنه بعد از مدتهااااااااااااااااااا ! هم این که شما خیلی خیلی دوست داری و در سکوت مطلق در حال کنکاش و تجزیه تحلیل محیط اطرافی و همه چیز برات جالب و جدیده!  اکثر مواقع وقتی بر می گردیم شما تو همون کالسکه خوابت میبره و راحت منتقل میشی به تخت!  گاهی اگر خرید داشته باشیم صبح با ماشین شما دو تایی میریم خرید می کنیم و میایم! خیلی دلچسبه فقط آفتاب شما رو اذیت می کنه گاهی!

در اولین فرصت عکسش رو میذارم اینجا!

نگاشته شده توسط: pesaregolam | 2010/09/25

آشپزی و بازی

با غذا خور شدن شما عسل من مامان دیگه صبحها با کیف آشپزی برای پسر بیدار میشه و میره تو آشپزخونه!  روزهای اول سوپ شما خیلی ساده بود، سیب زمینی، گوشت و آرد برنج! سه روز یکبار سبزی جدید اضافه میشه، گاهی اوقات با آلو. فرنی رو خیلی راحت تر از سوپ نوش جان می کنی شما! بعضی روزها البته همون فرنی رو هم نمی خوری و مامان هم اصرار نمی کنه! اول هر کدوم از دوتا غذات سخت شروع میکنی به خوردن اما بعد از یکی دو تا قاشق دیگه اوضاع بهتر میشه و گاهی دیگه مامان مهلت بردن و آوردن قاشق رو هم نداره! بامزه ترین کار شما هم البته حین غذا خوردن نگه داشتن ظرف غذاست. محکم نگهش می داری که مبادا کسی خیال احتکار به سرش بزنه! :) )

صبحها زود از خواب بیدار میشی و من اکثرا با صدای بازی کردن شما از خواب بیدار میشم، چشمهام رو یواشکی باز میکنم می بینم چند دقیقه یه بار بهم نگاه می کنی لبخند می زنی و باز میری سراغ بازی خودت! الهی من قربونت برم، دلم نمی آد بیشتر صبر کنم و خودم رو به خواب بزنم، با سلام من خودت رو جمع می کنی و با یه ناز و ادای خوردنی جواب سلام مامان رو میدی! یه کم با هم بازی می کنیم و از خنده های شما انرژی لازم برای شروع روز رو پیدا می کنم! :*  لازم به ذکر است که شما شبها توی تخت خودت می خوابی و تا صبح اگر شیر لازم داشته باشی نوش جان می کنی و باز بر می گردی، تا ساعت 6-6:30 که دیگه میای تو تخت مامان و کنار هم می خوابیم فدای اون خوابیدن شما بشم که اینقدر زیباست!

بعضی وقتها اصلا به مامان مهلت نمیدی یه لحظه از کنار شما دور بشه، حتی چند ثانیه هم اگر برم چیزی از اتاق دیگه ای بیارم صدای گریه شما بلند میشه، اون موقع است که مامان اسباب بازی مورد علاقه شما رو میده دستت و با خیال راحت میره و میاد. میدونی چی؟ پا ! پای خوشگلت رو میارم بالا میدم دستت و مطمئنم که تا چند دقیقه اونقدر محو بازی هستی که متوجه نبودن مامان نمی شی! :***

خیلی بامزه است، گاهی با یه دست پاچه شلوارت رو می گیری نگه میداری بعد با دست دیگه می کشیش بالا! :) ))

نگاشته شده توسط: pesaregolam | 2010/09/25

غش غش خنده!

دایی سعید اینا اومده بودند از تهران و همه خونه مامانی جمع بودیم. طبق معممول بلبشویی بود از سر و صدای بچه ها و بزرگترها هم مشغول گفتگو و دیدن تلویزیون بودند. متین و مجید داشتند دنبال هم می کردن و می خندیدن و شما بغل صبا جون نشسته بودی. یه مرتبه دیدیم صدای غچ غچ خنده نازنین یک یمیاد. همه ساکت شدن یه هو. اولش نفهمیدیم چیه قصه. بعد باز هم تکرار شد و باز هم … .دیگه مامان داشت ضعف می کرد از خوشی و دلش می خواست بیاد همه جون شما رو ماچ ماچی کنه. خیلی حال داد آخه. آقا صدرایی که همه می گفتن بابا شما چقدر پسر جدی هستی، صدای غچ غچ خنده اش به همه حال داده بوده و همه حظ کرده بودند. همون اول خنده ها مامان پرید و دوربین رو برداشت وو فیلم گرفت خدا رو شکر. دیگه از اون روز گاهی که مامان بابا کمی تلاش کنن باز کیف می کنن از صدای خنده بلند شما!

مجید کم کم داره اسم شما رو یاد میگیره، آخه هنوز 2 سال و 9 ماهشونه ایشون. اولش که شما رو صدا می زده «چحرا»  :) )  بعد با کمی تلاش شد : «صحرا»  و دست آخر جدید ترین ورژن «صدراح» با ح غلیظ بوده!  خیلی بانمکه رفتارهای مجید با شما. اولش که از ذوق محکم دندوناش رو به هم فشار میده، بعد اصرار میکنه که بذاریمت رو زمین، هر چی باهات حرف میزنه جوابش رو نمیدی و با تعجب می پرسه «صدراح حف نمی زنه؟!!! «  . گاهی هم البته یواشکی میاد جلو سعی می کنه شما رو نیشگون بگیره! من دیگه چهارچشمی مواظب شما بودم قربونت برم! :*

(من داشتم بعد از مدتها بی کیبوردی و مشکلات عدیده کامپیوتر وبلاگ شما رو یه سامونی می دادم در همین حین به بابا جون پیشنهاد دادم با شما بریم یه قدمی بزنیم که با کمال تعجب دیدم همون موقع شما رو گذاشتن تو ماشینتون و خودشون هم آماده شدن! من باید بدوم که بهتون برسم. پس فعلا با اجازه!)

اینقدر عجله کردم که یادم رفت بگم که مجید و متین عزیز دل جلو شما بدو بدو می کردند شما از دویدن اون دو تا غچ کرده بودی از خنده! (مرسی نیلوفر جان)

نگاشته شده توسط: pesaregolam | 2010/09/16

غذای کمکی

بلاخره بعد از تحقیقات و مطالعات گوناگون و مشورت گرفتن از همه دوستانی که تجربه این روزها رو داشتن شما غذای کمکی رو با فرنی شروع کردین! نمی دونم چرا اینقدر روی این مسأله حساس شده بودم. اولین بار خیلی مزه مزه کردی و برات خیلی عجیب بود! نوشته بودن روز اول یه قاشق بیشتر ندین و از روز بعد دو وعده دو قاشق و … اما آقای دکتر فرمودند که هر چقدر که دوست داشتند از همون روز اول مشکلی نیست میل کنن! خلاصه کم کم که به طعمش کمی عادت کردی خیلی دیگه دوست داشتی و با تموم شدنش کلی غر زدی شما قربون غرت برم من! خیلی من غر زدن بچه ها رو دوست دارم! (اگه زیاد نباشه :D   ) . روزهای بعد همینطور وعده فرنی شما رو زیاد کردیم تا رسید به سه وعده در روز و تا یک هفته فقط فرنی نوش جان فرمودین! البته مسأله ای که کمی من رو نگران کرده وضعیت شیر خوردن شماست که خیلی سخت شده. تا مادامی که بیدار باشی چندان علاقه ای به شیر خوردن نشون نمی دی و فرنی رو ترجیح میدی،اگه اصرار کنم به گریه می افتی :( . البته من اصلا وقتی که زمان شیر خوردن شما بشه فرنی بهت نمیدم هر چقدر هم که طول بکشه اما نمی دونم انگار با قاشق غذا خوردن رو خیلی راحت تر یافتی تا خوردن شیر مادر! هر چند که من فرنی رو هم با شیر مادر برات درست می کنم اما خیلی فرق داره آخه. قربونت برم من دوست دارم شما حالا حالا ها شیر مادر رو که خدا برات آماده می کنه بخوری، اینقدر دست پخت خدا خوشمزه است بخور عزیز دل!

از دوشنبه 22 شهریور دیگه مامان سوپ رو برای شما شروع کرد. با این توضیح که برای آماده کردن سوپ روز قبلش رفت خرید!! :*  اول یه گوشت کوب برقی خرید که سوپ شما رو راحت تبدیل کنه به پوره! و بعد یه ظرف سنگی! یه قابلمه کوچیک سنگی خریدم برای شما. آخه هر چی فکر کردم دیدم این قابلمه های تفلون زیاد مطمئن نیستن و هزار تا حرف و حدیث پشت سرشونه. خیلی قابلمه ات با مزه است. در اولین فرصت عکسش رو میذارم اینجا! از صبح زود یا شب قبل مواد رو میریزم توش میذارم به تدریج بپزه! با شعله کم و بدون اینکه خواصش از بین بره غذاتون آماده میشه. الهی من قربون خودت و غذات و دل کوچولوت و قابلمه ات و  همه وجودت برم! :***

سوپ رو هم خدا رو شکر بدون ناراحتی می خوری البته نه زیاد. منم به توصیه خاله رابعه جون هیچ اصراری نمی کنم که بیشتر بخوری همون چند تا قاشق هم برای من غنیمته. آخه فعلا فقط سیب زمینی و گوشت و آرد برنج توش داره، با خودم میگم موادش متنوع تر که بشه و دل کوچولوت به غذا عادت کنه حتما بیشتر می خوری! حالا بازم هر جوری خودت دوست داشتی عسل خان! :**

نگاشته شده توسط: pesaregolam | 2010/09/11

تولد پنج ماهگی

تولد پنج ماهگی شما افتاد تو شب های قدر، چون هیچ کس رو پیدا نمی کردیم که باهاش جشن بگیریم چند روز دیرتر  برگزار کردیم و البته که خونه مامانی! خاله سهیلای مهربون و نیلوفر گل و آقا متین هم اونجا بودن! تلاشهای بسیار بسیار بسیار زیاد خاله سهیلا باباجون و مامانی برای لبخند زدن شما عزیز دل مدتها ناکام موند اینقدر که شمعهای کیک شما به این شکل دراومد: :D

نمی دونم مسئله چیه که شما تو خونه بسیار خوش خنده این و متظرین یکیمون باهات حرف بزنیم اما از خونه که می ریم بیرون اوضاع خیلی فرق می کنه و جو بسیار جدی بر اخلاق شما عزیز دل عسل خان حاکم میشه! :) )

خلاصه می گفتم بعد از تلاشهای بسیار زیاد مهمونهای گل تولد شما، بلاخره تونستیم این عکس رو از شما بگیریم! :*:*:

قربونت برم که دیگه حسابی شخصیتی شدی برای خودت! همه کارهای شما عزیز دل حال من رو جا میاره قربونت برم من! ایشالله سالم و سرحال باشی من هیچ وقت نبینم غصه بخوری شما!  :*

(این عکس رو همون اوایل تلاشها گرفتیم اما به امید یه عکس بهتر ادامه می دادیم! :) ) )

نگاشته شده توسط: pesaregolam | 2010/09/08

مشارکت!!

چند روز پیش، پس از مدتها مهمونی شام داشتیم. یادش بخیر قبلا خیلی از این مهمونی های دوستانه داشتیم. ولی این بار خیلی با دفعات پیش فرق داشت. آخه شما پسر خوشگل من توی انجام کارها به ما خیلی کمک کردی. من برای اولین بار با شما رفتم بیرون تا برای مهمونی خرید کنیم.نمیدونی چقدر خوش گذشت  اونقدر که تو وسط راه خوابت برد!!

بابایی :)

نگاشته شده توسط: pesaregolam | 2010/09/04

هیجان!

الان زنگ زدم به دکتر شما صدرا جان دل!

می خواستم راجع به غذای کمکی ازشون بپرسم که فرمودند با توجه به سن و وزن شما از امروز میتونیم شروع کنیم عسل خان! نمی دونی چه هیجانی دارم قربونت برم من! خیلی حال میده که من از امروز باید برای مرد کوچولوم آشپزی کنم.

زنگ زدم به باباجون بهش خبر بدم بعد از کلی خوشحالی کردن میگه پس من سریعا باید از تهران خودم رو برسونم که بریم خرید!!! :D    آخ که من قربون اون دل کوچولوی شما برم ، آخه برای سیر کردن اون دل کوچولو ما باید بریم خرید؟!!!! :****

چند هفته است همه جا رو زیر و رو کردم برای پیشنهادات غذایی شما، اما بازم از خاله های مهربونی که اینجا رو می خونن خواهش می کنم اگر پیشنهادی دارن یا منبعی رو می شناسن لطف کنن ما رو راهنمایی کنن!

نگاشته شده توسط: pesaregolam | 2010/08/31

ساعت کوچولوی من!

چند روزه  مثل ساعت حول محور خودت  می چرخی عزیز قشنگم، الهی من قربون شما برم. شما رو صاف می ذارم روی آقای پو تو زمین بازی، بعد میام  می بینم دلقک کنار تشک رو گرفتی و با فشار داری گازش می گیری! خسته که شدی باز یه سفر 180 درجه ای رو شروع می کنی و میرسی به کتاب حمومت ، توقف کوتاهی داری و … . در تمام این مدت هم باهاشون حرف می زنی و بعضی وقتها هم که به حرفات گوش نمیدن سرشون داد می زنی! قربونت برم من شما خودت رو ناراحت نکن من خودم باهاشون حرف می زنم که شما رو عصبانی نکن عسل خان!

غلت های شما دیگه تعدادش خیلی زیادتر شده و هم از پشت غلت میزنی به پهلو، هم از پهلو به شکم. البته هنوز هم به شدت نالان و رنجور می شی از روی شکم بودن! قربونت برم من، نکنه این مساله برای چهار دست و پا شدن شما مشکلی به وجود بیاره؟!!!

عمیق ترین و زیباترین خنده های شما فعلا مال وقتیه که میام شما رو بخورم! از دور یام یام یام می کنم و شما دهنت رو باز می کنی و منتظر میشی مامان نزدیک بشه، هر دومون هیجان داریم ببینیم کی بلاخره اون یکی  رو میخوره؟!!!!  عاشق بوی صورتتم من، عاشق!  کاش میذاشتی من 5 دقیقه پیاپی سرم رو بذارم تو گردنت و همونجا بمونم! کاش.

نگاشته شده توسط: pesaregolam | 2010/08/31

گرفتن اشیاء

حدودا یک هفته ای هست که شما هر چیزی رو که جلوت باشه سعی می کنی بگیری. اوایل کف دستت رو می آوردی جلو اما کم کم یاد گرفتی این کار رو با انگشتات انجام بدی. بسته به وزن اون شیء و اینکه چقدر مورد پسند شما باشه نگهش می داری، می بریش سمت دهنت و بعد می اندازیش! من خیلی خیلی خدا رو شکر میکنم که داری به سمت مستقل شدن پیش میری و این یعنی بیشتر می تونی خودت خودت رو سرگرم نگه داری. آخه تعداد بازیهایی که مامان می تونه با شما انجام بده و شما  کیف کنی خیلی کمه هنوز و همه وقت شما رو پر نمی کنه. البته وقتایی که بابا خونه باشن و فرصت داشته باشن من خیلی خیالم راحته. انواع بازیها رو با هم انجام میدین و من کلی حرفای بامزه و خنده دار می شنوم!

دیگه دست خوردنای شما داره خیلی شدید تر و محکم تر میشه، دلم یه حالی میشه وقتی فکر میکنم الان لثه هات درد دارن و  اینجوری داری تسکین می دی دردت رو، هفته پیش رفتیم یه دندون گیر خوشگل که شکل دلقکه و خیلی رنگارنگه برای شما خریدیم اما مامان بی تجربه حواسش نبود که وزنش به نسبت قدرت دستای شما زیاده و نتیجه اینکه امروز دوباره رفتیم یه دونه ساده و سبک خریدیم بلکه کمی به شما عزیز دل کمک کنه! باور کن  بهش فکر که می کنم تو لثه هام تیر میکشه! :(

امروز قد شما رو اندازه گرفتیم خدا رو شکر پیشرفت خیلی خوبی داشتی شما ، بعد که یه خورده گذشته می شنوم که بابا جون به شما میگن از تیم بسکتبال ایران برای مسابقات جام جهانی تماس گرفتن، گفتن پسر آسمون خراشتون رو میشه به ما قرض بدین؟ قد رقبا خیلی بلند تر ه و ما کم آوردیم! :) ) (خداییش شاید الان که شما دارین می خونین بامزه نباشه اما من کلی خندیدم اونموقع که باباجون اینقدر جدی داشتن خبر می دادن بهت :D   )

نگاشته شده توسط: pesaregolam | 2010/08/27

اولین ترس!

چند وقته که شما دیگه کامل نسبت به بعضی چیزها واکنش ترس داری، اولین بار وقتی بود که خونه مامانی بودیم و یه مرتبه شما رو بلند کردن و همزمان یه نفر به شما سلام کرد، شما چند تا جیغ کشیدی که رنگ از روی  مامان پرید، همه فکر کردند جیغ ذوق بوده، اما مامان احساس کرد که چیز خوبی نبود، بعد از چند وقت تو دومن بابا نشسسته بودی و مامان داشت برات یه موش بادی رو که قبلا خیلی دوستش داشتی تکون می داد که شما باز از همون جیغا زدی، فکر کردیم از ذوقه ولی بلافاصله بعدش به گریه افتادی عسل من، الهی من قربونت برم که این گریه هات اینقدرررررررر حال مامان رو می گیره!  چیز دیگه ای که ازش خوشت نیومد و باهاش به گریه افتادی یه توپ بادی نارنجی رنگه که توش نور داره، تا تکونش دادم  و نورش رو دیدی به گریه افتادی، من قربون اون دل کوچیک شما برم که تاب تحمل این چیزا رو نداره! :*:*:*

دفعه پیش که من از واکسن های شما شاکی بودم و جامعه پزشکی رو مورد عنایت قرار دادم خاله سحر یه پیام برام فرستادند با این عنوان: «مامان صفیه شما لب تر کن دانشمندان اختراع می کنن!!»  و متن پیام این بود:

دانشمندان آمریکا چسبی را ابداع کرده اند که با چسباندن آن روی پوست، بدن در برابر آنفلوآنزا واکسینه می شود.چسب واکسن ممکن است تزریق دردناک با آمپول را منتفی و حتی ایمن سازی را تقویت کند.این چسب حاوی سوزن های بسیار ریز است که پس از اتصال به لایه بیرونی پوست بدن، حل می شود.

دست خاله سحر درد نکنه، خیلی خیلی ما رو خوشحال کرد با این خبر! امیدوارم حداقل به یکی از واکسن های شما برسه عزیز دل!

برنامه حمام رفتن شما دیگه مرتب شده، سه روز یکبار، توی حمام از اون بچه هایی نیستی که آب بازی کنی، البته خاله سهیلا میگن زوده و دلیل نمیشه که از آب بدت میاد، همینجور مبهوت نگاه می کنی تا تن برگ گل و زیبات رو با لذت بشورم و بیارمت بیرون، از آب بازی و چلپ چولوپ و توپ و کتاب هم استقبال چندانی نکردی شما!  عاشق بوسیدن و خوردنتم به خصوص وقتی از حموم میای بیرون! دلم ضعف رفت الان که دارم مینویسم، حیف که خوابی شما! :***

برنامه خواب شما به این صورت دراومده که حدودای ساعت 11 میری تو اتاق خواب و می خوابی، شما رو میذارم رو تخت خودمون، بعد هر 20 دقیقه الی نیم ساعت یکبار بیدار میشی و مامان که معمولا اون ساعت پای کامپیوتره میاد پیش شما و هر بار بعد از انجام دادن یه کاری دوباره شما میخوابی تا ساعت 1:30 – 2  که دیگه بری تو تخت خودت و بخوابی تا 6-6:30!  تقریبا هر شب به همین صورته!  و من هر شب عاشق ترم از شب قبل! و من هر شب شیداترم از شب قبل! و من هر شب پُرتَرم از تو! … .

از هر ماه زندگی شما چند تا عکس انتخاب کردم و چاپشون کردم. خاله ها همه عکسات رو می خواستن اما چند تا رو خودم انتخاب کردم که براشون چاپ کنم فعلا. عکسها رو گذاشتم تو آلبومی که خاله سحر برات فرستاده بودند و چند روزه دارم کتاب خاطراتی رو که با همون ست آلبوم بود برات پر می کنم عسل خان! چیزای خیلی بامزه ای توشون هست که فکر کنم بعدا خیلی برات جالب باشن. نمی دونی با چه زحمتی اینا به دستمون رسید، تقریبا همه اعضای خانواده خاله سحر یه نقشی در انتقال این هدیه های زیبا به ما داشتند. مامان هیچ وقت این همه محبتی رو که خاله سحر و خاله نگین تا حالا به ما داشتند فراموش نمیکنه قربونت برم. حالا بزرگتر که شدی خودت می فهمی عزیز دلم! بچه ها محبت خالص رو خیلی خیلی زودتر احساس میکنن.

چند روز پیش برای اولین بار خنده های صدا دار شما رو شنیدیم! فعلا که شما از این بچه هایی نیستی که به همه بخندی .طبیعتا به مامان و بابا بیشتر می خندی و به بقیه گاهی که خیلی تحویل بگیری لبخند می زنی.  اولین خنده های صدادار رو اما وقتی شنیدم که خاله سیمین با شما بازی می کرد و شما رو آروم مینداخت بالا. بعد از اون به بابا جون هم همون خنده ها رو تحویل دادی طی یکسری بازیهای پیچ در پیچ  که باباجون اسمش رو گذاشتن کشتی!  خیلی خوشت میاد که با هم کشتی بگیرین و بعد از اون تو صندلیت که می شینی و باباجون برات توپ بازی میکنن هم خیلی خیلی برات خوشحال کننده است!

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.