چند وقته که شما دیگه کامل نسبت به بعضی چیزها واکنش ترس داری، اولین بار وقتی بود که خونه مامانی بودیم و یه مرتبه شما رو بلند کردن و همزمان یه نفر به شما سلام کرد، شما چند تا جیغ کشیدی که رنگ از روی مامان پرید، همه فکر کردند جیغ ذوق بوده، اما مامان احساس کرد که چیز خوبی نبود، بعد از چند وقت تو دومن بابا نشسسته بودی و مامان داشت برات یه موش بادی رو که قبلا خیلی دوستش داشتی تکون می داد که شما باز از همون جیغا زدی، فکر کردیم از ذوقه ولی بلافاصله بعدش به گریه افتادی عسل من، الهی من قربونت برم که این گریه هات اینقدرررررررر حال مامان رو می گیره! چیز دیگه ای که ازش خوشت نیومد و باهاش به گریه افتادی یه توپ بادی نارنجی رنگه که توش نور داره، تا تکونش دادم و نورش رو دیدی به گریه افتادی، من قربون اون دل کوچیک شما برم که تاب تحمل این چیزا رو نداره! :*:*:*

دفعه پیش که من از واکسن های شما شاکی بودم و جامعه پزشکی رو مورد عنایت قرار دادم خاله سحر یه پیام برام فرستادند با این عنوان: «مامان صفیه شما لب تر کن دانشمندان اختراع می کنن!!» و متن پیام این بود:
دانشمندان آمریکا چسبی را ابداع کرده اند که با چسباندن آن روی پوست، بدن در برابر آنفلوآنزا واکسینه می شود.چسب واکسن ممکن است تزریق دردناک با آمپول را منتفی و حتی ایمن سازی را تقویت کند.این چسب حاوی سوزن های بسیار ریز است که پس از اتصال به لایه بیرونی پوست بدن، حل می شود.
دست خاله سحر درد نکنه، خیلی خیلی ما رو خوشحال کرد با این خبر! امیدوارم حداقل به یکی از واکسن های شما برسه عزیز دل!
برنامه حمام رفتن شما دیگه مرتب شده، سه روز یکبار، توی حمام از اون بچه هایی نیستی که آب بازی کنی، البته خاله سهیلا میگن زوده و دلیل نمیشه که از آب بدت میاد، همینجور مبهوت نگاه می کنی تا تن برگ گل و زیبات رو با لذت بشورم و بیارمت بیرون، از آب بازی و چلپ چولوپ و توپ و کتاب هم استقبال چندانی نکردی شما! عاشق بوسیدن و خوردنتم به خصوص وقتی از حموم میای بیرون! دلم ضعف رفت الان که دارم مینویسم، حیف که خوابی شما! :***
برنامه خواب شما به این صورت دراومده که حدودای ساعت 11 میری تو اتاق خواب و می خوابی، شما رو میذارم رو تخت خودمون، بعد هر 20 دقیقه الی نیم ساعت یکبار بیدار میشی و مامان که معمولا اون ساعت پای کامپیوتره میاد پیش شما و هر بار بعد از انجام دادن یه کاری دوباره شما میخوابی تا ساعت 1:30 – 2 که دیگه بری تو تخت خودت و بخوابی تا 6-6:30! تقریبا هر شب به همین صورته! و من هر شب عاشق ترم از شب قبل! و من هر شب شیداترم از شب قبل! و من هر شب پُرتَرم از تو! … .
از هر ماه زندگی شما چند تا عکس انتخاب کردم و چاپشون کردم. خاله ها همه عکسات رو می خواستن اما چند تا رو خودم انتخاب کردم که براشون چاپ کنم فعلا. عکسها رو گذاشتم تو آلبومی که خاله سحر برات فرستاده بودند و چند روزه دارم کتاب خاطراتی رو که با همون ست آلبوم بود برات پر می کنم عسل خان! چیزای خیلی بامزه ای توشون هست که فکر کنم بعدا خیلی برات جالب باشن. نمی دونی با چه زحمتی اینا به دستمون رسید، تقریبا همه اعضای خانواده خاله سحر یه نقشی در انتقال این هدیه های زیبا به ما داشتند. مامان هیچ وقت این همه محبتی رو که خاله سحر و خاله نگین تا حالا به ما داشتند فراموش نمیکنه قربونت برم. حالا بزرگتر که شدی خودت می فهمی عزیز دلم! بچه ها محبت خالص رو خیلی خیلی زودتر احساس میکنن.

چند روز پیش برای اولین بار خنده های صدا دار شما رو شنیدیم! فعلا که شما از این بچه هایی نیستی که به همه بخندی .طبیعتا به مامان و بابا بیشتر می خندی و به بقیه گاهی که خیلی تحویل بگیری لبخند می زنی. اولین خنده های صدادار رو اما وقتی شنیدم که خاله سیمین با شما بازی می کرد و شما رو آروم مینداخت بالا. بعد از اون به بابا جون هم همون خنده ها رو تحویل دادی طی یکسری بازیهای پیچ در پیچ که باباجون اسمش رو گذاشتن کشتی! خیلی خوشت میاد که با هم کشتی بگیرین و بعد از اون تو صندلیت که می شینی و باباجون برات توپ بازی میکنن هم خیلی خیلی برات خوشحال کننده است!
